حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

576

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

بدانست نصر حاجب از او دفاع كرد و گفت اين رافضيانند كه حلاج را به كفر و خروج از دين متهم كرده‌اند . على بن عيسى پنداشت كه حلاج نيروئى خارق العاده دارد كه آزارش تواند كرد و از كشتنش بيمناك شد و آزادش كرد . مدتى پس از آن حامد بن عباس وزير كه كراهت حلاج را بدل داشت بصدد محو وى برآمد و زن پسر او را بجاسوسى گماشت و از او بر ضد حلاج شهادت گرفت و هم كتابهاى او را بگرفت و بخواند و از كفر و اباطيل آن خبر يافت آنگاه مجلسى از بزرگان قضات بياراست كه با وى مناظره كردند و بطلان مذهبش را بنمودند و بكفرش فتوى دادند و خونش را هدر كردند و خليفه بگفت تا ويرا هزار تازيانه زدند و بر دار كردند و جثه‌اش را بسوختند و خاكسترش را بدجله ريختند . اما يارانش پنداشتند او را نكشته‌اند و بر دار نكرده‌اند بلكه اشتباهى كرده‌اند و آنكه بر دار شد دشمن حلاج بود كه او را مانند خود كرد و نيز گفتند از پس واقعه ، حلاج را ديده‌اند و با او سخن كرده‌اند و پنداشتند او را بر خرى ديده‌اند كه گفته من چنان كه اين گاوان پندارند كشته نشده‌ام . و چون در همان ايام دجله طغيان كرد پنداشتند طغيان دجله از خاكستر حلاج است كه در آب ريخته‌اند . ابو عمرو بن حيويه گويد : " وقتى حلاج را بكشتن ميبردند من نيز با مردم برفتم و بهر زحمت بود نزديك او شدم بياران خود ميگفت : بيم مداريد كه سى روز ديگر بنزد شما خواهم بود . " با مرگ حلاج خطر وى برنخاست و بسيار كس از عوام كه جذبه و حال او را ديده بودند مفتون وى شدند و بخداييش گردن نهادند ، حجة الاسلام غزالى از او دفاع كرد و سخنانش را بمعنى نيكو برد . بهر حال مبادى حلاج مايه نگرانى دولت بود و وراقان را بياوردند و ملتزم كردند كه از كتابهاى حلاج چيزى نخرند و نفروشند . دستگيرى و قتل حلاج بسال 309 بود .